ظهر یک روزتابستانی پهلوی کافه ی دین*،منتظر ماشین بودم تا به کوخرد بروم.هوا گرم بود و گه گاه گردبادی آرامش خاک ها را به هم می زد و آن ها را با خود بلند می کرد و به آسمان می برد.
گردباد یک لحظه آرام و قرار نداشت و هر لحظه جایی بود.
من هم که مثل گردباد روح بیقراری داشتم،خواستم تا درد دلش را به من بگوید تا شاید از ناآرامی اش کم شود.

این شعر در همانجا سروده شد.


 کَچَل*


کَچَل،بر چه پریشونِش؟
چرا اِ همه حیرونِش؟
سبب چِن که تو هر لحظه اَ یک جاییش؟
گمونُم چون مو دل خونش.
اگه چون موش،
مَتِرس از مو.
بگو درد دل خوت با مُوِ عاشق.
که شاید کم ببیت یک ذره ی از دردت.

موهِم محرم اسرارِ دلِ زارت.

تابستان 81

کافه دین : کافه ای که در مسیر جاده ی بستک-بندرلنگه قرار دارد.

کَچَل : نوعی گرد باد که در بعضی از روز های فصل تابستان می وزد.